بي قراران! قرار مي آيد
به شکوه جوانه ها سوگند
به تب سبز دانه ها سوگند
که ز پا هيچ و هيچ ننشينيم
تا شکوفاي فجر را بينيم
عاقبت آن سوار، مي آيد
بي قراران! قرار مي آيد
راهي دگر ندارد
دلم شکسته است و زين جماعت کسي ز حالم خبر ندارد
به جز که سوزد، به جز که سازد به خويش راهي دگر ندارد
نشسته زخمي بر استخوانم که برده هم تاب و هم توانم
طبيب پير زمانه گويد که لطف مرهم، اثر ندارد
نه صحبت يارآشنايي، نه قاصدي نه صداي پايي
چه گويم از کوي خاطر خود که بويي از رهگذر ندارد
دگر هواي پريدن آري پريده از خاطر خيالم
پرنده من به بستر خون تپيده و بال و پر ندارد
بيا و محو کرانه ام شو، بيا و شور ترانه اي شو
بيا به محمل که بي تو ديگر دلم هواي سفر ندارد
حديث چشمت چه خواندني شد ز لطف اِعراب ابروانت
اشارتي کن که فراق زير و زبر ندارد
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 22:39 توسط لاهوتی
|
ثواب این عمل قلیل را هدیه میکنم به روح عموی شهیدم ، شهيد موسي شعباني كه پس از 8 سال جنگ در جبهه های حق و تحمل مجروحیت های فراوان عاقبت در سال 1367 در منطقه پاسگاه زید در خاک عراق به مراد دلش رسید و در ذیل پرچم حضرت ابا عبدالله الحسین ، عباس گونه درحالی که دست را مشت کرده و به سمت آسمان برده بود با ذکر یا حسین مرغ روحش به دیدار حضرت محبوبش شتافت . اللهم الحقنی بالصالحین.امین.